پنج شنبه 18 خرداد 1391برچسب:, |
|
بارون میادجرجر |
 |
مااین روزها درگیریم شدیدا ولی این سبب نمیشه کارهای شیرین خانومی رو فراموش کنیم
سی دی بارون میاد رو براش از انتشارات کانون پرورش گرفتم خیلی دوستش داره ودیگه کامل حفظش شده :
هاجرک ناز وقندی
یه چیزی بگم نخندی
وقتی حنا میذاشتی
ابرواتو برمیداشتی
زلفاتو وامیکردی
خالتوسیا میکردی
خورشیدخانومو دیدی
توصورتش خندیدی
توگفته بودی درآد
عروسی تو بیاد
دیدی خورشید دراومد
غصه ی دل سراومد
*****************
یه کتاب هم واسش خریدم (البته تعداد زیادی کتاب خریدم به همه پیشنهاد میکنم از انتشارات کانون کتابهای خوبی میتونن واسه کوچولوهاشون پیدا کنن)
به نام "لطفا بگو لطفا"
مکالمه من وروژین در این خصوص :
-مونه هرکاری خواستی به من بگی بکنم یا نه بگو لطفا!!!!!!!
-چراااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟
-چون جواب نه گفتن به لطفا شما خیلی سخته (عین جمله ی کتابه اس)
***********
دخترک من روز سه شنبه به دلیل تعطیلی مهد با مامان جوق رفته بودن پارک بانوان وکلی بازی ونقاشی و..وجایزه گرفته بود گل من مکالمه ی زیر در همین خصوص:
-بابایی من رفتم پارک یه فرشی بود روی زمین روش شماره بود بعدش یه تاسی بود مثه اونی که با بابا حبیب بازی میکنین(منظورش تخته اس)ولی خیلی بزرگتر قرمز بود نقطه هاش سفید رنگ اونو مینداختیم میرفتیم تو اون عدده من برنده شدم
|
|
|
|
|